تو دنیایی که حتی پدر و مادرم هم پی خودخواهیاشونن من خودم رو
حبس کردم تو باید و نبایدهایی که تهش چیزی جز تنهایی و
بی کسی واسم نداره...
چرا انقدر با خودم بی رحمم؟
چرا مدام تلاش میکنم خودم رو از عشق کسایی که دوسم دارن دور کنم؟
چرا عشق رو برای خودم حروم کردم؟
چرا حکم تنهایی ابدی واسه خودم صادر کردم؟
چرا خودم رو محروم کردم از غرایز جنسیم درحالیکه حق طبیعی هر انسانیه؟
چرا حق آزاد زندگی کردن رو از خودم گرفتم؟
به کسی چه که من چی میپوشم و چی نمی پوشم؟!
به کسی چه که من چی می خورم و چی نمیخورم؟!
به کسی چه که من با کی میگردم و با کی نمیگردم؟!
به کسی چه که من نماز میخونم یا نمیخونم؟!
اصلا به کسی چه که من چجوری زندگی میکنم؟! هان!به کسی چه؟!
اصلا همه اینایی که راه به راه قضاوتم میکنن کدوم گوری بودن وقتی
داشتم درد می کشیدم...وقتی غم داشتم و تنها بودم...وقتی شب و روزم شده بود اشک و اشک و اشک
همینایی که نمیدونن من چجوری روزم رو شب میکنم و شبامو روز
اینا چه میفهمن درد چیه...غم چیه...اشک چیه...تنهایی چیه...دلتنگی چیه...
تنها کاری که بلدن قضاوته...اونم قضاوتی که از روی جهل و تعصبات مزخرفشونه
تا کی...تا کجا...من به ته زندگیم رسیدم...بس نیس؟
ینی یه ذره زندگی حق من نیس؟
آخه این چجور زندگیه که نه اومدنم دست خودم بوده..نه رفتنم دست خودمه...این وسط
یه چیزی هست که بهش میگن زندگی...که میگن باید کرد ولی در حقیقت اون داره مارو میکنه...
خسته ام از این باید و نبایدهای مزخرفی که واسم ساختن و مجبورم کردن قبولشون کنم
خسته ام از این نفس کشیدن های اجباری...
بسه هرچی کشیدم و هیچی نگفتم......
ما را در سایت بسه هرچی کشیدم و هیچی نگفتم... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90