میخوام اینجا اعتراف کنم ... یه اعتراف صادقانه ...
اعتراف به احساسی که داشتم و ندیده گرفتم...
این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای دلتنگش میشم ...
دلتنگ خنده هاش ... غر زدناش ... عصبی شدناش ... حرص خوردناش
حتی بیشتر از همه دلتنگ از آینه دید زدناش...
خیلی واسم سخته اعتراف کنم کسی رو دوس دارم یا داشتم
نمیدونم... نمیدونم اونم نسبت به من حسی داشت یا نه ...
یادمه همش سعی میکردم ازش دور بمونم ...
درسته بعضی کاراش و حرفاش رو مخم بود و اذیتم میکرد
ولی در کل دوسش داشتم ...
اما نخواستم این دوس داشتن رو بپذیرم...نخواستم کسی بفهمه حسی
بهش دارم..حتی خودش ... این روزها بیشتر از هرزمانی یادش میفتم
و جای خالیش رو حس میکنم...
مدام باهم کل کل داشتیم حتی یادم میاد یه وقتایی دلم میخاس بی رودرواسی
دستامو بندازم دور گردنش و خفش کنم ... یا حداقل یه پس گردنی جانانه تقدیمش کنم
ولی با همه ی اینا دوسش داشتم ... در عین بیخیالیام تمام توجهم بهش بود ..
گاهی آنقدر ظریفانه و موشکافانه نگام میکرد که خجالت میکشیدم از درون
ولی به روی خودم نمیاوردم ... یادمه حتی آنقدر روی چشمهام دقیق بود که
بلافاصله متوجه شوق یا غم درونم میشد ...
یه بار یادمه تو ماشین بودیم و هوای جاده پراز مه بود و من عاشق جاده مه آلود بودم
با اشتیاق تمام داشتم جاده مه آلود رو نگاه میکردم که یهو برگشت گفت : خیلی دوس دارین مه رو؟
تعجب کردم از سؤالش ... گفتم چطور ؟ گفت آخه یه شوق خاصی تو چشماتون هست...
نمیدونم چرا ولی از این همه توجهی که به یکباره بهم شده بود بیشتر ذوق زده شدم
دروغ چرا ... عاشق چشماش بودم ... مخصوصا وقتی میخندید بی اندازه جذاب میشد
دو تا چشم سیاه با پلک های بلند و کشیده و حالت دار که هوش از سر آدم میبرد
عینک دودیش خیلی بهش میومد ...
یادمه یه بار که درد پریودم گرفته بود تو مدرسه و داشتم از درد به خودم می پیچیدم و
ناله میکردم...زنگ زدم بهش...گفتم که زودتر بریم ... قبول کرد ... اومد دنبالم
وقتی دید حالم بده نگران شد ... توی راه نگه داشت رفت چنتا دونه قند گرفت آورد
تا فشاری که از شدت درد افتاده بود دوباره بیاد بالا و دستای یخ زدم گرم بشه...
به قدری نگران بود که مدام اصرار میکرد وقتی رسیدیم شهر ببرتم بیمارستان یا کلینیک
ولی من مخالفت کردم و گفتم خودش خوب میشه...
فک میکرد مسموم شدم و این بیشتر از همه منو میخندوند ... منم که نمیتونستم بگم
چه مرگمه ... تاییدش کردم ... عجب روزایی بود ...
هوووف..اصلا نمیدونم چرا بعد از گذشت یکسال این حرفارو اینجا میزنم
نمیدونم ولی انگار باید این حرفارو یه جایی یه جوری میزدم
بسه هرچی کشیدم و هیچی نگفتم......
ما را در سایت بسه هرچی کشیدم و هیچی نگفتم... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100